عبد الملك الثعالبي النيسابوري ( مترجم : محمود هدايت )

268

شاهنامهء ثعالبى در شرح احوال سلاطين ايران ( فارسى )

رفتن بهرام بهندوستان پس بهرام آرزوى ديرين خود را جامهء عمل پوشانيده ناشناس بكشور هندوستان رفت و با كشتن حيوانات درنده و پيلان مضر به حال كشور آنچنان بروز شجاعت و لياقت داد كه شهرتش شنگل شاه « 1 » را مايل بديدار او كرد . بمشاهدهء وى در محاسنش خيره ماند از حال و سرگذشتش پرسيد بهرام گفت : من از خدمهء دربار بهرامم و در انجام امرى مرتكب قصورى شدم كه نتوانستم ترضيهء خاطر او را فراهم كنم و از من ناراضى گرديد اين كدورت سبب شد كه من از ترس جان جلاى وطن كنم تا خشمش متدرجا نسبت به من فرونشيند . شنگل او را گفت : اين پيش‌آمد موقع را بدست من داد كه ترا دوست خود قرار داده از انوار سعادتت مستفيد شوم اينرا هم بدان كه مقام و منزلتت نزد من بسيار است و با من همانطور رفتار كن كه طفلى با اولياى خود مىكند و او را مصاحب و رفيق شكار خود كرد و حسن آداب و خوارق اعمالش او را مسرور ميساخت . قضا را يك از سلاطين هندوستان كه با شنگل عداوت داشت با او مخاصمت آغاز و با عساكر بسيار بسرحدّ كشور او تاخت كه با او محاربه كرده كشورش را مسخّر سازد بهرام ، شنگل را گفت : ممكن است مرا مأمور اين جنگ كنى كه ترا از شرّ او خلاص كنم ؟ شنگل جواب داد : چنانچه لطفا بميل خود نائب مناب من شوى شك ندارم كه از اقبال بلندت موفّق خواهى شد و مرا هم از خود متشكّر خواهى ساخت . بهرام امر بتهيّهء مقدّمات كرده با عساكر هندو به راه افتاد و پادشاه دشمن نيز مست قدرت و مطمئن بشوكت نزديك ميشد چون عساكر طرفين روبرو شدند بهرام بهمراهان گفت : شما از پشت سر مرا حفظ كنيد و ناظر اعمال و آثار پيش روى من باشيد . هندوها چنان كردند كه گفته بود بهرام حمله‌اى بقشون دشمن كرد كه يكباره مغلوب و منكوب و مضروب و متفرّق شدند پس بجنگجويان سپاه حمله‌ور گشته يكيرا بشمشير سر زد و يكيرا از ميان به دو نيم كرد و آندگر را از زين برداشته بر زمين افكند و زير سم اسب پايمال كرده بكشت و تيرى بجانب مردى غرق جوشن افكند كه تير از بدن او

--> ( 1 ) شنكلت .